دوباره صبح آمد و خواب بر چشمان ستاره ها نشست و چراغهای خیابان تاریک شد انگار شبها شهرداری می ترسد که شهر تاریک باشد
خواب دیدم قطره ای اشک شدم و از چشمان مادرم سرازیر برادرهایم نمی خندیدند پدرم هیچ نمی گفت و آینه ای هم نبود موهایم را شانه کنم
خون و لیوانهایی که تا سقف پر شهر آب نمی نوشید و سقوط باران هیچ چیز را نمی شست خشکسالی سزای آسفالت بود زیر حرکات بیرحمانه ی چرخها
گنجشکی در جوبی بی آب ، مرده بود گرسنگی در صدای هر خری نهفته بود و آن سو همانجا که همه می دیدند سگی با زنی هرزگی کرد ، که مرده بود
خواب دیدم مادرم مرا صدا می زد برایم دعا می نوشت نماز می خواند و می شنیدم که نام من را پیش خدایش می گوید با اینکه می دانست من اسب سواری نمی دانم
چه خوب شد که صبح آمد
پ.ع.(هیرش) |