سلام به وبلاگ من خوش آمدید
می ترسم شبی کسی بداند
تو هنوز دلت با ما نیست
مهر 1387
? ! @ # $ & *
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

تماس با من

‫نگارنده : پویا عزیزی

***

آموزش زبان در خواب Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1387
دوباره صبح آمد

دوباره صبح آمد
و خواب
بر چشمان ستاره ها نشست
و چراغهای خیابان
تاریک شد
انگار شبها
شهرداری می ترسد
که شهر تاریک باشد

خواب دیدم
قطره ای اشک شدم
و از چشمان مادرم سرازیر
برادرهایم نمی خندیدند
پدرم هیچ نمی گفت
و آینه ای هم نبود
موهایم را شانه کنم

خون
و لیوانهایی که تا سقف پر
شهر آب نمی نوشید
و سقوط باران
هیچ چیز را نمی شست
خشکسالی سزای آسفالت بود
زیر حرکات بیرحمانه ی چرخها

گنجشکی در جوبی بی آب ، مرده بود
گرسنگی در صدای هر خری نهفته بود
و آن سو
همانجا که همه می دیدند
سگی با زنی هرزگی کرد ، که مرده بود

خواب دیدم
مادرم مرا صدا می زد
برایم دعا می نوشت
نماز می خواند
و می شنیدم که نام من را
پیش خدایش می گوید
با اینکه می دانست من
اسب سواری نمی دانم

چه خوب شد
که صبح آمد

 


  

                                                                   پ.ع.(هیرش)


17615


یادداشت ها

سایتهای خبری

سایت پیام

رایو فردا

بی بی سی

ایران نیوز

بازتاب

روزنامه نگار

ایرنا

‫نگارنده : پویا عزیزی