آری , بهانه بود
وقتی پدرم به دنبال مادرم می رفت
و اثر شماره کفشهایش را
بر روی خاک نوازش می کرد
و حتی تعداد قدم ها یش را
تا مدرسه از بر بود
آری , بهانه بود
وقتی پدرم گفت : دوستت دارم
و موهای مادرم را لمس کرد
همان وقتها که برای پوشش مو
زور نبود
و مو ها را
تا روی سینه پریشان می کردند
آری , بهانه بود
وقتی پدرم
اولین بار گونه های مادرم را
در یک غافلگیری دزدید
و مادرم خجالت کشید
و فلسفه ی مهر
همان آن بود که همچون
ظهور فیلم عکاسی نمایان گردید
مادرم ذوق , نقطه ای از عشق
پدرم حیران , آخر عشق
آری , بهانه بود نه تکلیف
لبانی که در هم می پیچید
و از سر این بهانه
لحظه ای ناخدا گاه
پشت یک لغزش
مشق یک عمر مانده اشان را
در وجود نا باور من نهفتند
و جواب تمام صفرهای کارنامه اشان را
اکنون
درون دفتر
زیر ضربات ترکه های انار
که کف دست را
آنقدر مضروب می کند
و حال انسان را
هم از انارهای ترش
و هم از انارهای شیرین
به هم می زند را
می دهم
پدر , مادر
لحظه لذتتان
زمان پیدایش کوچکترین نقطه ی من
روز بود یا شب ؟
پ.ع.(هیرش) |